Thursday

بهار-مهرباني-صلح

بالاخره اومد ،با همه سختيها و سرما در راه رسيدنش بالاخره اومد .بهارو ميگم ،حوالي ساعت 18/9صبح رسيد.با اينكه خسته بود ولي مثل هميشه لبخند بر لبش بود.با كوله باري از هديه و سوغات كه براي بچه ها آورده بود .ميدونست بچه هاي بسياري منتظر او هستند .اول از همه رفت سراغ اونهايي كه نتونسته بودند براي شب عيدي شيريني و ميوه بخرند.بعدش رفت سراغ پدراني كه هنوز مردد بودند بروند خونه يا نه ؟آخه دستشون خالي بود .خالي خالي تر از هميشه چون بعضيهاشون آخر سال بيكار شده بودند .بعدش هم رفت سراغ مادران و زناني كه شوهران و بچه هاشون تو زندون بودند نه به خاطر خلاف فقط به خاطر نداري به خاطر بي پولي و به خاطر حرف حق!بهار هيچوقت از اينهمه كار خسته نميشد چون مردم را دوست داشت همونطوريكه اونها بهارو دوست داشتند.ميدونست همه به اميد اومدن اونه كه انتظار مي كشند.همه حتي اوني كه هيچي نداشت موقع اومدن بهار خوشحال بود و دستش به دعا بالا كه خدايا ممنون كه زنده گذاشتي منو تا يكبار ديگه بهارو ببينم .براي بهار فرقي نميكرد تو اهل چه فرقه اي؟! براي او فرق نميكرد پول داري يا نه؟!براي اواصولگرا و اصلاح طلب معني نداشت.براي او شهروند درجه 1و 2بي معني بود .فرقي نميكرد تو مسلموني يا كافر .تو دين داري يا بي دين.براي او فقط يك چيز معني داشت و اون دوست داشتن و مهرباني بود براي اون صلح و سپيدي ارزش بود و بس!